ناقوس مرگ دریاچه ارومیه به صدا در‌آمد
ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٠  

ناقوس مرگ دریاچه ارومیه به صدا در‌آمد

عدم سرمایه‌گذاری مناسب در بخش کشاورزی و محیط زیست دریاچه ارومیه، ضمن تقویت احتمال خشک شدن آن، می‌تواند توده‌ای 8 میلیارد تنی نمک و خروارها مواد سمی و فلزات سنگین در زمین به جا گذارد.

دریاچه ارومیه که در گذشته «چیچست» نامیده می‌شد به دلیل داشتن ارزش‌های اکولوژیک و منحصر به‌فرد، در سال 1346 بر اساس مصوبه شماره یک شورای عالی حفاظت محیط زیست کشور، به عنوان منطقه حفاظت شده و طبق مصوبه شماره 63 شورای عالی در سال 1354 به عنوان پارک ملی ارتقا یافت.
همچنین در سال 1356 بر اساس مصوبات «
MAB
» (انسان و کره مسکون) به عنوان یکی از مناطق بین‌المللی ذخیره‌گاه‌های زیست کره در سطح جهان به ثبت رسیده است.
این دریاچه با تمام جزایر آن در سال 1354 به عنوان یکی از تالاب‌های بین‌المللی در کنوانسیون رامسر ثبت و از سوی مؤسسه بین‌المللی تالاب‌ها به عنوان یکی از مهم‌ترین مناطق مهم پرندگان انتخاب شد.
در حال حاضر، در این دریاچه 27 گونه پستاندار، 212 گونه پرنده، 41 گونه خزنده، هفت‌‌گونه دوزیست و 26گونه ماهی زیست می‌کند.
دریاچه ارومیه دارای 102 جزیره است که همه آنها از سوی سازمان یونسکو به عنوان ذخیره‌گاه طبیعی جهان به ثبت رسیده است.
اما این زیست بوم با تمام دار و ندارش رو به نابودی است، زیرا به گفته مسئولان سازمان محیط زیست، کاهش میزان نزولات جوی، پایین بودن بازده آبیاری کشاورزی در حوضه آبریز دریاچه ارومیه و عدم اختصاص آب کافی برای تأمین نیاز بیولوژیکی رودخانه‌های منتهی به دریاچه از عوامل تشدیدکننده بحران و کویری شدن منطقه به شمار می‌رود.
چند سالی است که عوامل مختلف دست به دست هم داده‌اند تا منحصر به‌فردترین تالاب جهان به دلیل میزان پسرفت آب، به تهدیدی جدی برای ساکنان منطقه تبدیل شود، در نتیجه پس روی آب دریاچه، وسعت آن به میزان قابل توجهی کاهش یافته و برخی قسمت‌های جنوبی دریاچه غیرقابل دسترسی و تبدیل به نمک‌زار شده است که این پدیده می‌تواند فجایع زیست محیطی بسیار زیادی را همراه داشته باشد که یکی از آنها، به جای ماندن روستاهای خالی از سکنه در شرق این دریاچه است. هم اکنون پنج روستای حاشیه این دریاچه، خالی از سکنه شده‌اند.

*شوره‌زارهای حاشیه دریا روز به روز وسیع‌تر و آب‌های زیرسطحی نیز شورتر می‌شوند

بادهای نمکی در آینده به یکی از تهدیدهای جدی منطقه تبدیل می‌شود و به گفته مسئولان امر، مزارع درجه یک حاشیه دریاچه ارومیه با تهدید نابودی مواجهند.
بر اساس برآورد کارشناسان، 70 درصد علت کاهش آب دریاچه ارومیه، شرایط طبیعی و اقلیمی از قبیل تبخیر است و تنها 30 درصد توسط عوامل انسانی صورت می‌گیرد.
همچنین چند سالی است که عوامل مختلف دست به دست هم داده‌اند تا شورترین دریاچه جهان به دلیل میزان پسرفت آب، به تهدیدی جدی برای ساکنان منطقه تبدیل شود، در نتیجه پس‌روی آب دریاچه وسعت آن به میزان قابل توجهی کاهش یافته و برخی قسمت‌های جنوبی دریاچه غیرقابل دسترسی و تبدیل به نمک‌زار شده است که این پدیده می‌تواند فجایع زیست محیطی بسیار زیادی را همراه داشته باشد.
در حالی که انتقال آب ارس به دریاچه ارومیه از سوی استاندار وقت، معاون عمرانی استاندار آذربایجان شرقی و تعداد دیگری از کارشناسان و مسئولان به شدت پیگیری می‌شد، این پیگیری‌های هنوز هم ادامه دارد.
موافقان انتقال آب رودخانه ارس به دریاچه ارومیه با تاکید بر اینکه در حال حاضر مهم‌ترین راهکار پیشنهادی برای جلوگیری از روند خشکیدن این دریاچه انتقال آب از رودخانه‌های پرآب منطقه از جمله ارس به آن است، پیگیری جدی این طرح را خواستارند.
آنان معتقدند بی‌توجهی مسئولان به اتخاذ تصمیم مناسب و عدم اجرای طرح‌هایی از این دست سبب وارد آمدن خسارات جبران‌ناپذیری بر محیط زیست منطقه می‌شود.
البته برخی از کارشناسان با ارائه طرح‌هایی خواستار انتقال آب دریای خزر و حتی آزاد کردن آب ذخیره شده در پشت حدود 40 سد و بند موجود در رودخانه‌های حوزه آبریز دریاچه ارومیه در استان‌های آذربایجان شرقی، آذربایجان غربی و کردستان هستند، اما طبیعی است انتقال آب رودخانه ارس با توجه به نزدیکی جغرافیایی و محق بودن ایران در برداشت سهم حق‌آبه خود از این رودخانه، طرحی عملیاتی و اجرایی تلقی شده و موافقان بیشتری داشته باشد.
محمد اشرف‌نیا، معاون عمرانی استاندار آذربایجان شرقی در این زمینه می‌گوید: آب رودخانه پرآب ارس از طریق خط لوله به اراضی اطراف و حتی پشت تبریز منتقل می‌شود، بنابراین ادامه این خط لوله می‌تواند تا دریاچه ارومیه امتداد یابد.

*خسارت به بخش کشاورزی
مدیرکل حفاظت محیط زیست استان آذربایجان‌شرقی گفت: با کاهش آب دریاچه ارومیه‌150 هکتار از اراضی کشاورزی استان دچار خسارت شده است.
بیوک رئیسی، بیشترین دلیل کاهش آب این بزرگ‌ترین دریاچه ایران را شرایط اقلیمی می‌داند و می‌گوید: استفاده بدون برنامه از آب دریاچه برای کشت محصولات کشاورزی و ساخت و سازها سبب افت شدید آب این دریاچه شده است.
وی با اشاره به این که با پیگیری‌های صورت گرفته‌ از طرف دفتر حمایت از تالاب‌های ایران، انتقال از دریاچه خزر به ارومیه‌ منتفی است، گفت: تامین‌ آب دریاچه ارومیه‌ از رودخانه ارس از مواردی است که قابل بررسی است.
مدیر کل محیط زیست آذربایجان شرقی همچنین با اشاره به تدوین نسخه نهایی طرح جامع نجات دریاچه ارومیه گفت: مردم چند سال صبر کرده‌اند، چند ماه دیگر هم تحمل کنند تا این طرح تدوین و به مرحله اجرا برسد.
رئیسی اضافه کرد: در طی سفر سوم رئیس جمهور به آذربایجان شرقی و در جلسه هیئت دولت مصوب شد که سازمان محیط زیست طرحی را طی یک ماه تهیه کند که این طرح با حضور مسئولان ارشد ملی در کمیسیون‌های ذی‌ربط مطرح شد.
وی، این طرح را مشتمل بر بررسی‌های علمی و منطقی دانست و گفت: در این طرح جامع نگرش‌های مختلف برای تامین کسری آب دریاچه و همچنین تعیین محل انتقال آب به آن ارائه شده که در کوتاه مدت می‌تواند دریاچه ارومیه را نجات دهد.

*چالش بزرگ توسعه استان
معاون برنامه‌ریزی استانداری نیز معضل زیست‌محیطی دریاچه ارومیه‌ را بزرگ‌ترین چالش اساسی توسعه استان می‌داند.
فرخ مسجدی، تشکیل کمیته ‌ویژه بحران دریاچه ارومیه‌ ‌برای بررسی و ارائه راهکارهای اجرایی مقابله با آثار و آسیب‌های آن را ضروری می‌داند و از سازه‌های محیط‌ زیست، آب منطقه‌ای و جهاد کشاورزی به عنوان متولیان اصلی اکوسیستم و محیط زیست می‌خواهد برای جلوگیری از بحران زیست محیطی بیش از پیش فعال شوند.
وی تصریح می‌کند: بنا به اظهارات کارشناسان اگر روند کاهش آب به همین شکل ادامه یابد، هفت سال دیگر بخش جنوبی دریاچه ارومیه‌ به دلیل عمق‌کم بودن خشک می‌شود.
مسجدی اظهار داشت: بنا به اظهار همین کارشناسان خشکی این دریاچه کشاورزی منطقه را روبه نابودی خواهد کشاند، چرا که ابعاد این کویر نمک سبب تغییر آب و هوایی در منطقه می‌شود و نمک به سمت مزارع حرکت خواهد کرد و کشتزارهای منطقه را از بین خواهد برد.

*ضرورت همکاری شرکت آب منطقه‌ای
رئیس سازمان جهاد کشاورزی استان نیز با اشاره به اینکه پمپاژ آب رودخانه ارس برای 8 هزار هکتار اراضی دشت گلفرج آماده است، گفت: با همکاری شرکت آب منطقه‌ای، انتقال آب رودخانه ارس به اراضی کشاورزی حوزه دریاچه ارومیه‌ ممکن است.
مسعود محمدیان خاطرنشان کرده است: براساس مطالعات صورت گرفته‌ در مرکز تحقیقات جهاد کشاورزی استان روند شوری اراضی حوزه این دریاچه رو به افزایش است.
وی طوفان‌های نمکی را هم معضلی برای کشاورزی منطقه می‌داند و ‌می‌گوید: این طوفان‌ها در مرحله اول در باغات اثر گذاشته‌ ‌و موجب خشک شدن درختان می‌شود.
محمدیان همچنین می‌گوید: با وجود افزایش بارندگی سال‌جاری شاهد کاهش حجم دریاچه هستیم که این موضوع سبب شده است غلظت نمک اراضی به مرز فوق اشباع برسد در واقع در مورد کشاورزی منطقه خطر به صدا درآمده است.

*با خشک شدن دریاچه ارومیه، آذربایجان کویر می‌شود

عضو شورای شهر تبریز نیز با تاکید بر لزوم اقدام هرچه سریع‌تر مسئولان برای نجات دریاچه ارومیه گفت: خشک شدن دریاچه، آذربایجان را به یک کویر برهوت تبدیل می‌کند.
بهروز خاماچی افزود: اگر کاری در زمینه احیای این دریاچه صورت نگیرد روزی می‌رسد که طوفانی مشابه طوفان عراق در اینجا به پا می‌شود، منتهی آن طوفان مقطعی بود، اما اگر این دریاچه شوره‌زار شود بادهای دائمی حاصل از آن مانع از ادامه زندگی در تبریز، ارومیه و میانه و سایر شهرهای ساحلی می‌شود.
وی با اشاره به کارهای ممکن در نجات این دریاچه گفت: تاکنون راه‌های مختلفی مانند انتقال آب از دریای خزر، رود ارس و یا زاب صغیر مطرح شده که با امکان سنجی می‌توان کاراترین راه را عملیاتی کرد.
خاماچی، دریاچه ارومیه را دومین دریاچه جهان از نظر شوری و داشتن گیاهان و جلبک‌ها و موجودات زنده دانست و گفت: متاسفانه طی سال‌های اخیر علاوه بر مسدود شدن ورود آب‌های شیرین به این دریاچه، آب‌های زیرزمینی و چاه‌های عمیق نیز قطع شده‌اند که شهرهای اطراف دریاچه را با بحران روبه رو کرده است.
وی این دریاچه را نمادی از شرف آذربایجان و ایران دانست و گفت: دریاچه ارومیه از هزاران سال قبل چشم و چراغ ایران بوده و اکنون نیازمند حفظ و احیاست.

*تبعات خشک شدن دریاچه ارومیه غیرقابل کنترل خواهد بود
عضو هیئت مؤسس انجمن نجات دریاچه ارومیه می‌گوید: تبعات منفی خشک شدن دریاچه ارومیه تا شعاع 100 کیلومتری غیرقابل کنترل خواهد بود.
علی قنبری می‌افزاید: گسترش اراضی کشاورزی بدون لحاظ ظرفیت منطقه، تداوم شرایط اقلیمی، ذخیره آب در پشت سدهای پرتعداد مخزنی حوزه آبریز و عدم سرمایه‌گذاری مناسب در بخش کشاورزی و محیط زیست دریاچه ارومیه، ضمن تقویت احتمال خشک شدن آن، می‌تواند توده‌ای 8 میلیارد تنی نمک و خروارها مواد سمی و فلزات سنگین در زمین برجای گذارد.
وی قبلا گفته‌ بود که دریاچه فوق یکی از نمادهای طبیعی منطقه به شمار می‌رود.
قنبری، دریاچه «آرال» را نمونه مشابه این دریاچه می‌داند که با وضعیت مشابهی رو به رو بوده و در حال حاضر از نابودی نجات یافته ‌است و این نمونه می‌تواند تجربه‌ای باشد برای ما که نتوانیم ارومیه‌ را نجات دهیم.
وی در ادامه بر ضرورت استفاده بهینه از آب دریاچه در امر کشاروزی تاکید کرده و سه پیشنهاد در این خصوص داده بود که آن سه عبارتند از، استفاده از آب دریاچه با تدوین برنامه‌ای جامع، استفاده از روش‌های نوین باروری ابرها و تامین ‌آب دریاچه از طریق کشورهای منطقه و همجوار.

*همگرایی فرابخشی مسئولات ذی‌ربط برای نجات دریاچه
مدیریت حوضه آبریز دریاچه ارومیه با اشاره به همگرایی فرابخشی دست‌اندرکاران بخش‌های دولتی و غیردولتی در تداوم مباحث تخصصی مرتبط با حفاظت زیست بوم دریاچه ارومیه، خاطرنشان کرد: مصارف آب‌های سطحی و زیرزمینی در حوضه آبریز دریاچه ارومیه واقع در استان آذربایجان شرقی به ترتیب 591 و 830 میلیون مترمکعب و جمعیت آن بر اساس سرشماری سال 1385، برابر 2 میلیون و 740 هزار نفر است که سرانه مصرف آب برای هر نفر 520 مترمکعب در سال است.
علی هاشمی تصریح کرد: بیش از 60 درصد از خط ساحلی دریاچه و قسمت کم عمق آن در استان آذربایجان شرقی قرار دارد، از این رو بیشترین اثرات سوء ناشی از پس‌روی متوجه این استان می‌شود.
وی همچنین با اشاره به برخی مشکلات ناشی از ظهور اراضی شور، انتقال نمک به اراضی ساحلی، شور شدن آب‌های مجاور زیرزمینی، خشک شدن باغات و اراضی و در نتیجه مهاجرت بی‌رویه روستاییان به شهرها و اشتغال آنان به کارهای کاذب را مورد تاکید قرار داد.
هاشمی افزود: مجموع جمعیت ساکن در شهرستان‌های واقع در حوضه آبریز دریاچه ارومیه واقع در این استان حدود 2 میلیون و 740 هزار نفر و مساحت حوزه 21 هزار و 364 کیلومتر مربع است به عبارت دیگر در هر مترمربع 128 نفر ساکن هستند که نشان‌دهنده تراکم بالای جمعیتی در این حوضه است.
وی با اشاره به ارزش اقتصادی، اجتماعی دریاچه ارومیه اظهار امیدواری کرد که بتوان با بهره‌گیری از خرد جمعی و توان هم‌افزایی، مقدمات لازم برای تصمیم‌گیری‌های آینده را فراهم آورد.

*فرصت سه ماهه محیط زیست

نماینده مردم تبریز، آذرشهر و اسکو در مجلس شورای اسلامی می‌گوید: هیئت دولت برای مقابله با خشک شدن دریاچه ارومیه به محیط زیست سه ماه فرصت داده است.
رضا رحمانی با اشاره به تهدیدات ناشی از خشکی دریاچه ارومیه خاطرنشان کرد: در خصوص خشکی دریاچه ارومیه با خطر جدی مواجه هستیم که این مسئله برای تمام شهرهای منطقه خطرزاست و اگر اقدام جدی از سوی مسئولان ذی‌ربط انجام نگیرد، سلامت انسان‌ها و اکوسیستم منطقه و گونه‌های گیاهی و حیوانی آن در خطر است.
وی با بیان اینکه رئیس محیط زیست کشور را به این موضوع حساس کرده‌ایم، افزود: این موضوع در جلسه هیئت دولت نیز از سوی رئیس محیط زیست مطرح شده است و مصوب شده که در طی سه ماه محیط زیست طرحش را اعلام کند که مسئولان استانی و منطقه‌ای نیز باید سر این موضوع جدی باشند.

* انتقال آب از خزر تنها راه نجات دریاچه
رئیس انجمن حفاظت از دریاچه ارومیه با اشاره به راه‌های مورد نظر در نجات دریاچه گفت: در حال حاضر مهم‌ترین گام در نجات دریاچه ایجاد آبخیزداری و انتقال آب از دریای خزر است.
محمد زیدی افزود: البته دیگر منابع موجود از قبیل «زاب» نیز در تحقیقات مورد نظر است، اما تنها دریاچه‌ای که با دریای آزاد در ارتباط بوده و قابل افزایش است دریای خزر است که با ارتفاع یک‌هزار و 365 متر انتقال آب از آن از طریق گردنه حیران و «آجی چای» را ممکن می‌سازد.
وی اظهار داشت: انتقال آب به این دریاچه راهکاری مهم و عملی است که باید به گوش مسئولان برسد تا نگذاریم این دریاچه به کویر نمک تبدیل شود.
زیدی، با اشاره به فعالیت این انجمن در حفظ و حمایت از دریاچه ارومیه گفت: انجمن نجات دریاچه ارومیه از یک سال پیش تحقیق و تفحص برای چگونگی نجات دریاچه را آغاز کرده است و بنا را بر این گذاشته که هر کار صورت گرفته بدون زیان‌دهی به بخش‌های اقتصادی و زیست محیطی باشد.

*آرتمیا در معرض خطر
تغییر شدید غلظت دریاچه سبب شده که «آرتمیا»، تنها موجود زنده این دریاچه که بسیار ارزشمند است، در معرض خطر نابودی کامل قرار گیرد.
این در حالی است که با توجه به این که ارزش «سیست آرتمیا» در بازارهای جهانی با توجه به کیفیت آن حدود 120 تا 200 دلار است، بنابراین تنها ارزش سیست تولیدی در یک سال به احتساب پایین‌ترین قیمت در همان سال نخست حدودا یک میلیون ریال یعنی سه برابر کل سرمایه‌گذاری ثابت و غیرثابت است یعنی سودآوری این سرمایه‌گذاری از همان ابتدا در حدود 10 میلیون ریال به ازای هر 100 هکتار زمین در سال برآورد می‌شود.
«آرتمیا»، سخت پوستی فیلترکننده غیرانتخابی که کلیه ذرات کمتر از 50 میکرون را تغذیه می‌کند و در آب‌های بسیار شور زندگی می‌کند که هیچ‌گونه وسیله دفاعی ندارند.
در ایران در دریاچه‌های ارومیه، مهارلو، طشک، بختگان و آبگیرهای نظیر نوق رفسنجان،کال‌شور گناباد و حوض سلطان قم وجود دارند.
بی‌شک هرگونه تغییر در ساختار اکولوژیکی اکوسیستم‌ها در وهله نخست ذخایر اکولوژیکی آن اکوسیستم (اعم از گونه‌های گیاهی و جانوری) را تحت تأثیر قرار می‌دهد، به این ترتیب «آرتمیای» دریاچه ارومیه نیز از آسیب‌های زیست محیطی اخیر در امان نبوده است.
در یک دهه گذشته مطالعات ارزشمندی درباره ذخایر «آرتمیا» در این دریاچه انجام شده است، نخستین تحقیق در این زمینه از سوی محققان بلژیکی در سال
۱۳۷۴ (دوره پر آبی) صورت گرفته و براساس نتایج منتشره میزان سیست (تخم) تولید شده «آرتمیا» در سال ۷۴ به طور متوسط ۴ هزا رو ۴۰۰ تن در نیم متر از سطح دریاچه گزارش شده است.
نتایج ارزیابی ذخایر دریاچه ارومیه در سال
۱۳۸۲ (دوره کم آبی) که از سوی پژوهشکده «آرتمیا» و جانوران آبزی دانشگاه ارومیه به انجام رسیده، نشان می‌دهد که در این دوره (تیر و مرداد ۱۳۸۲) متوسط «سیست آرتمیای» موجود در نیم متر از سطح دریاچه برابر ۲۹
سیست در لیتر بوده است.
همان‌طور که اشاره شد این دو مطالعه در دو دوره کم آبی و پرآبی دریاچه انجام گرفته و نتایج آن از نظر تحلیل‌های اکولوژیکی بسیار حائز اهمیت است، ولی اطلاعات آن به دلیل معادل نبودن یافته‌های علمی قابل مقایسه نیست و نمی‌توان تحلیلی از تغییرات ذخایر آرتمیا در این دو دوره را استنباط کرد و به واقع یک سند علمی در این مورد که آیا در دوره کم آبی دریاچه ارومیه، «آرتمیا» با بحران زیست محیطی مواجه بوده یا نه، موجود نیست.
بنابراین نتایج حاصله می‌باید به شکل صحیح معادل‌سازی شوند، برای این منظور نیاز به مساحت دریاچه ارومیه در سال‌های
۱۳۷۴ و ۱۳۸۲ است، طبق گزارش منتشر شده از سوی دانشگاه «گنت بلژیک» مساحت دریاچه در سال ۱۳۷۴ معادل ۵ هزار و ۵۰۰
کیلومتر مربع برآورد و همه محاسبات براساس آن صورت پذیرفته است.
در این صورت تنها مشکل باقی، برآورد مساحت دریاچه در سال
۱۳۸۲ است که با استفاده از عکس‌های ماهواره‌ای، نرم افزار فتوشاپ و نرم افزار اتوکد مساحت دریاچه ارومیه برای سال ۱۳۸۲ معادل ۴ هزار و ۳۰۳
کیلومتر مربع محاسبه شد.
دریاچه ارومیه از نظر سطح آب‌های آزاد، بیستمین دریاچه جهان از لحاظ وسعت و شورترین بعد از بحرالمیت محسوب می‌شود.
طول دریاچه از 130 تا 146 کیلومتر و عرض آن از 58 کیلومتر تا 15 کیلومتر (بین کوه زنبیل و جزیره اسلامی) متغیر است.
حجم آب دریاچه ارومیه در مساحت 5 هزار و 822 کیلومتر مربع و با عمق متوسط 5/4 متر بیش از 31 میلیارد مترمکعب برآورد شده است.
حوضه آب‌ریز دریاچه ارومیه دارای 52 هزار و 47 کیلومتر مربع بوده که در استان‌های آذربایجان غربی، شرقی، کردستان و قسمت بسیار کمی نیز در کشور ترکیه است.
گزارش: علی آقایاری و مریم عباسی

 


بی عدالتی در توزیع سهام عدالت...
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱  

بی عدالتی در توزیع سهام عدالت

 

 

در جهانی که ما هم اکنون در آن زندگی می کنیم بسیاری از مسایل غیر انسانی محیط پیرامونمان را احاطه کرده است و ما را روانه ی دنیایی از بی تفاوتی ها, ظلم و ستم ها و قتل و غارتها کرده است. اما در این دنیای بی تفاوتی ها چه ظلم ها که در حق انسان گم شده در دل تاریخ نمی شود و هر کس برای بهتر زندگی کردن خود و معنای هر چه بهتر دادن به زندگی خود و در آخر برای نفس کشیدن خود اقدام به کارهایی می کند که انسانیت انسان را زیر سوال می برد. آری, انسان برای زنده ماندن خود زندگی دیگر انسانها را به مخاطره می اندازد و با مکیدن خون انسانهای دیگر سعی در حفظ موقعیت مکانی و زمانی خود می کند. در چنین شرایطی فرزندانی که از این تزویج نابرابر اعمال غیر انسانی و تنها خود را دیدن به دنیا می آیند کسانی جز مظلوم و ظالم و فقیر و غنی و ... نخواهد بود. وقتی این فرزندان متضاد پا به عرصه ی وجود می گذارند سعی در ثابت کردن حقانیت خود می کنند و در این ثابت کردن ها است که مظلوم و فقیر به واسطه ی اینکه گرفتار ظلم و فقر شده اند به حاشیه رانده می شوند و تا آخر عمرشان فقیرانه زندگی می کنند و در آخر عمر نیز مظلومانه می میرند.

 

در طول تاریخ کسانی چون پیامبران, امامان, صالحان و نیکان جامعه که پی به ارزش انسانیت انسان برده بودند, برای دفاع از این دو قشر و گرفتن حق آنان داد سخن داده اند و در جامعه کنونی ما نیز مجامع مختلف, سازمانها, نهادها و ارگانهای جهانی گوناگون برای از بین بردن این همه تضادها و بی ارزشی های انسان, مسایلی چون" حقوق بشر" را مطرح می کنند که خود شعاری ساخته و پرداخته شده از سوی ظالمان و اغنیا می باشد. و در رعایت این شعار است که مساله ی اصلی رو می نماید, همان مساله ای که گذشتگان ما چون پیامبران و اولیای الهی در پیاده کردن آن سعی ها کردند و رنج ها بردند و آن چیزی نیست جز" عدالت اجتماعی".

 

با رعایت عدالت اجتماعی در میان تک تک افراد جامعه دیگر نیازی به شعار پوچ و تو خالی حقوق بشر نخواهد بود. آنچه مسلم است این است که عدالت اجتماعی دیر زمانی است که در جای جای دنیا دستاویز افرادی گشته است که سعی در پیاده کردن آن در جامعه کرده اند. در این مورد بخصوص نیز کشور ما مستثنی نگشته است و همواره طرفدار حقوق بشر و عدالت اجتماعی بوده است.

 

همه می دانیم که از دیر باز رسم بر این بوده است که وقتی پای صحبت از عدالت اجتماعی به میان می آید ذهنیتها و تصورهای ما از آن در بعد اقتصادی عدالت اجتماعی می چرخد. یعنی عدالت اجتماعی را در این می بینیم که ثروتها باید به یک اندازه میان افراد تقسیم شود و در عمل به چنین اصلی است که می توان میان فقر و غنی آشتی ایجاد کرد. اما سوی این مساله هر کس به فراخور درک و برداشت خود از موضوع عدالت تعریفی قابل تامل در این باب مطرح کرده اند. چنانکه عده ای عدالت اجتماعی را در اعتدال, برابری حقوق افراد و برابری فرصتها و امکانات برای همه معنی کرده اند و عده ای دیگر بر این باورند که عدالت اجتماعی همان استحقاق و شایستگی افراد است که هر کس به فراخور توان خود از آن بهره می برند.

 

با رسیدن به این تعاریف مشخص از عدالت اجتماعی است که این سوال در ذهن هر خواننده ای نقش می بندد, آیا در جامعه ی ما افراد از چنین حقوقی, یکسان برخوردارند؟ آیا فرصتها و امکانات پیش روی برخی ها همان امکانات و فرصتهایی است که پیش روی دیگران قرار دارد؟ اگر چنین است پس این همه شکاف طبقاتی که همه بر وجود آن اتفاق نظر دارند, چیست. و اگر گفته شود هر کس به اندازه ی استحقاق و شایستگی خود امکان برخورداری از فرصتها و امکانات را دارد باید به این سوال پاسخ گفته شود که آیا فقط درصد اندکی از افراد جامعه استحقاق برخورداری از تمامی امکانات را دارند و بقیه شایسته ی چنین حقی نیستند؟ در تامل به این پرسش است که می بینیم نه تنها در جامعه ی ما حق و حقوق, فرصتها و امکانات به صورت متعادل و برابر در میان همه تقسیم نشده است بلکه آنها هم که دم از استحقاق و شایستگی می زنند در برخی موارد خود نیز از این دو ویژگی بارز بی بهره اند.

 

در چنین شرایطی است که برای تک تک افراد جامعه سهام تعریف می کنند, سهامی از جنس عدالت. ناگفته پیداست که این اقدام غیر مستقیم نشانگر این است که بی عدالتی در جامعه بیداد می کند ولی در این میان عده ای سعی دارند چون کبک سر در برف فرو برند و این همه تعدی ها و ظلم و ستم ها و بی عدالتی ها را در حق دیگران شاهد نباشند.

 

حال بماند که با تعریف این نوع سهام برای تمامی افراد بی عدالتی هایی چون, نا برابری های شغلی, موقعیتهای اجتماعی, سیاسی, اخلاقی, اقتصادی افراد جامعه از بین خواهد رفت یا نه. چرا که اصولاً مردم با این کاری ندارند. چون می دانند که این قبیل اقدامات چه از سوی مجامع بین المللی و چه از سوی ارگانهای داخلی یک کشور راهی به دهی نخواهد بود.

 

حال که مردم به این باور رسیده اند این چند آرزو را در خصوص سهام عدالت داشتند و دارند که ای کاش در توزیع سهام عدالت علاوه بر اینکه عدالت را رعایت می کردند به دو اصل زیر نیز توجه می کردند که با تعریف این نوع سهام ها دادن بیشترین منفعت را به کم بهره تر ین افراد جامعه در نظر می گرفتند و نیز مناصب و مشاغل تحت شرایط مناسب و متناسب با نظام فرصتهای برابر در اختیار همگان قرار می گرفت.

 

 

                                                                                                 

 


کلمات کلیدی: بی عدالتی ،در توزیع ،سهام ،عدالت
حسی متفاوت حسی ناب بودن
ساعت ٧:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱۳  

حسی متفاوت, حس ناب بودن...

 

الآن که قلم در دست گرفته ام تا مطالبی برای تنهایی خودم بنویسم و سایه ام را از آن بی نصیب نکنم, دچار حسی غریبه شده ام. دچار یک نوع کرختی لذت بخش که لذت ناشی از آن تا تهِ استخوانهای بودنم نفوذ می کند, شده ام. اگر چه این کرختی در ظاهر امر خوش آیند است اما در ادامه به بی تابی و بی قراری من منجر می شود و مرا وادار به سرودن می کند. حال که دچار این حس غریب فرود آمده از عالم دیگر هستم می خواهم بنویسم تا تو دوست عزیز را که وقت با ارزشت را صرف خواندن این متن سرشار از احساس کرده ای, شریک حس عاشقانه ی پر حجم خود کنم... .

 

نمی دانم این چه حسی است که گاهی اوقات, عجیب دست و پایم را می گیرد و تمام وجودم را تا تهِ خرده عاشقانه های امروزم همراه خود می برد. به پستوهای هزار توی ذهنم که مراجعه می کنم تا دلیلی برایش بیابم, می بینم تنها دلیل این حسِ بلورینِ لذت بخشِ تا عمقِ وجودم, نفوذ کننده, تو هستی. بی گمان خود می فهمی که من از چه می گویم و از چه حس دست نیافتنی برایت زمزمه می کنم... .

 

هنوز مرا لحظه ی آشنایی با تو از یاد نرفته است. چه لحظه ی به یاد ماندنی بود و خواهد بود و چه صفحاتی که از تاریخ زندگی فردی من را به خود اختصاص دادی. نمی دانم از آن لحظه ی آشنایی با تو بگویم یا از این حس شفاف و زلال جان بخش و روح نواز. اما بدون شک احساس ناب آشنایی با تو را برای هیچ کس بازگو نخواهم کرد چرا که می خواهم این صفحه ی تکرار نشدنی از تاریخ همچنان در اعماق وجودم بکر و دست نخورده باقی بماند. ولی حسی را که مرا الآن به نوشتن وا داشته است, مثل صدای شُر شُر آبشار به آرامی به گوشت زمزمه خواهم کرد تا تو را به خواب ناز زنبق ها رهنمون گردم... .

 

نمی دانم کی, کجا, چگونه با تو آشنا شدم اما خوب واقفم بر اینکه آن لحظه های آشنایی هرگز برایم تکرار نخواهد شد و نمی دانم که چقدر از مدت آشنایی مان می گذرد. اما هر لحظه ای را که به تاریخ پیوند می زنم, می بینم که آن حس جاودانه مرا بیشتر و بیشتر از پیش در خود فرو می برد و چون قویی در دریایی از آرامش و سکوت شناور می سازد تا حس با تو بودن را برایم تکرار کند. مسلماً می دانی و می فهمی که از چه می گویم... .

 

آری, این است آن حس ناب که من بیشتر اوقات بی تو بودنهایت را برای خود می سرایم:

 

زندگی همین چند خط عاشقانه ی پای تلفن است که از دهان تو تا گوشهای من, هر چه پرنده در هوایت را عاشق می کند. پروانه می شوم, با دو بال از جنس صدایت و تا تهِ خرده عاشقانه های روز می دوم. غریبگی نکن, بخند. صدایت دهان به دهان بختکها را آشفته کرده است. کاسه های عسلت را کنار دستم که بگذاری, فقط با انگشت تو شیرین می شود. انگشتت را روی تنم بکش.

 

چشمهایم را سنجاق کرده ام روی پیراهنت که چشم نخوری و نگاههایم را بدرقه ی راهت کرده ام و اشکهای ناب بودن و سرودن را پشتِ سرِ رفتن تو در کوچه ی صورتم می ریزم تا به سفر نرفته بر گردی ای خوب دوست داشتنی, برگرد... .!!!

 


کلمات کلیدی:
درد درد درد...
ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢٩  

دردِ دردِ درد...

 

در اینجا, دستها به دستها, وجب وجب شکستها, تکیده در دل خدا...درد آغازی است برای بهبودی, جنگ مقدمه ی صلح است, عشق مقدمه ی نفرت, دین سرآغاز بی دینی, خواب آغاز بیداری است. در این دنیای وانفساه که تضادها و پارا دوکسیکالها که یکی برای دیگری شروع و پایان است و چرخه ی تسلسل را فرا یاد می آورد, گرفتار شده ایم. اما در این میان درد چیزی دیگر است. نه تنها سرآغاز بهبودی است بلکه خود آغاز دیگری است برای دردی بدتر و این چنین درد بالای درد...

 

 

صبح که از خواب ناز بیدار می شوی و باری دیگر به عالم جسم پرتاب می شوی آغازی دوباره را برایت رقم می زنند. از فراموشی افیون زده که خواب باشد و در نوع بزرگتر آن یعنی از مرگ, کنده می شوی و در قالب وجودت می گنجی. دوباره روز از نو و روزی از نو را سرلوحه ی امروز و فردایت می کنی. اگر نیک بنگری خواهی دید که اولین درد را پشت سر گذاشته ای یعنی از نیستی مطلق به هستی هیچ قدم رنجه کرده ای, اما با بی اعتنایی تمام بی خیال این کنده شدن می شوی و دهن دره کردن های متوالی تو موید این مدعا است... .

 

حال که در این هیچ ستان برای خودت, تنها برای خودت بیدار شده ای, می خواهی گریه کنی اما گریه هایت از نوع جاری شدن سیل اشک نیست بلکه بدتر از آن یعنی از نوع  خنده!!! است. سعی می کنی از طریق خنده های چندش آورت چشم تیره و کدرت را بر واقعیتها ببندی و این سان شروع به خنده می کنی که در ته آن سرفه های گریه کاملاً مشخص است. در درونت داد می زنی که جایگاهت در این هیچ ستان کجاست, برای چه و برای که هستی؟ به این فکر می کنی که آیا تو در هیچ ستانی یا هیچ ستان در تو, کدام یک؟ می مانی. چون جوابی برایش پیدا نمی کنی. به همین خاطر است که زود فراموش کار می شوی یا بهتر بگویم خود را به فراموشی می زنی که این خود در نوعش از هزاران بیداری زجرآور و کشنده تر است... .

 

آری در این فراموشی به ظاهر فراموشی چاره ای نمی یابی جز اینکه به آغوش مردمان چون کرمهای در هم لولیده پناه ببری و این چنین سر به بیابان می نهی تا دردت را فراموش کنی. اما از این غافلی که درست در سیکل مرکزی درد ستان قرار گرفته ای. در میان مردمان ره می یابی. با آنان نشست و برخاست می کنی, سلام می دهی, لبخند می زنی, و گاهی اوقات هم حرص می خوری که این مردمان, بدبخت روزگارند. خود را از آنان جدا می بینی و باز غافل از آنی که خود در میان آنانی. بر آنها خرده می گیری که عقب مانده اند, فکر ندارند, شعور و شور ندارند و به این فکر نمی کنند که چی هستند و کیستند. با یکی دو تایشان که دم خور می شوی, حرف می زنی, می بینی که آنها هم مثل تو به همدیگر پناهنده شده اند. با این کارشان هم خود را و هم دیگران را فریب می دهند. به این خاطر است که خیلی زود سر هم کلاه می گذارند, از سر و کول هم بالا می روند تا موقعیت خود را حفظ کنند. به این خاطر است که هیچ چیز سر جای خودش نیست... .

 

آری, چون اینگونه می بینی دوباره سر در لاک خود فرو می بری, دچار بهت و حیرت می شوی و نقطه ای نامعلوم را زل می زنی. به خلوتکده ی خلوتت پناه می آوری و دوباره تنها می مانی و این چنین درد پشت سر درد سرت را به درد می آورد. جسمت را خسته می کند و روحت را زخم خورده. هیچ درمانی برایش نیست جز اینکه به فراموشی ابدی رهسپار گردی یعنی مرگِ مرگ. و این چنین است که دوباره شب هنگام سر را به روی ناز بالش خود خم می کنی به این امید که دیگر بر نخیزی تا دردمند نشوی... .

 

اما دوباره, صبح علی الطلوع دهن دره کردن های مکرر ول کن تو نیستند... .   

 


کلمات کلیدی:
تیشه به اندیشه زن از قید رها کن مرا!!!
ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱٥  

تیشه به اندیشه زن از قید رها کن مرا!!!

 

مدتهاست که اندیشه ای ذهن و روانم را به چالش کشانده است. نگرانم کرده است و کمی هم ترسان. اما این اندیشه ی به اصطلاح داغان کننده ی روح و روان هرگز در جسمم تاثیر گذار نبوده است. در هر جا و در هر مکان و در هر شرایطی که باشم دست بردارم نیست. مثل بختک به مغزم سنگینی می کند. زمانی که برایم هجوم می آورد, سر سنگین می شوم. به نقاط نامعلومی خیره می شوم, بی آنکه بدانم چرا و چگونه, مرا به نقطه های مبهم ره می برند.

 

سوار تاکسی که می شوم, راننده را می بینم که از آیینه ی جلویی چشم در چشمم زل می زند. اما من با بی اعتنایی کامل در پستوهای ذهنم دنبال چیزی می گردم. دنبال گمشده ای که انگار هزاران هزار سال است که پیدایش نمی کنم.

 

سوار اتوبوس که می شوم از پنجره های چرکین آن بیرون را با نظاره های نگران و ترسناک خود چنگ می زنم تا شاید به ذهن مردمی که در بیرون پرسه زدن را جزء لاینفک زندگی خود قرار داده اند, چیزی دریابم. اما هرگز موفق نمی شوم. نمی دانم آن اندیشه کجای جهان را نشانه گرفته است؟ آری مردم مثل کرمهای در هم لولیده از کنار هم رد می شوند و هیچ وقت فکر نمی کنند که کسی از پشت شیشه ی چرکین اتوبوسی در میان آنها چیزی  دست نیافتنی می جوید... .

 

این کدام اندیشه است که مرا این چنین آشفته و خیره سر می کند؟ نمی دانم, آیا این اندیشه وجود دارد یا اصلا اندیشه ای در کار نیست. تو در توی ذهنم را کنکاش می کنم تا شاید خبری از آن بیابم, انگار دست یافتنی نیست.

 

... در مقابل آیینه می ایستم, با جسم نحیف و لاغر خود روبرو می شوم که با دستانی لرزان و با چشمانی ترسان مرا می نگرند. با آرامی دهانش را نزدیک دهانم می کند و یک نفس عمیق می کشد. ارتباط خود را با تصویر واقعی من تار و کدر می کند.

 

چند قدمی از آینه دور می شوم. اما ناگهان آن اندیشه ی مبهم, آن اندیشه ی ناکجایی و آن اندیشه ی هرزه به سراغم می آید. اندیشه ای که در قالب هیچ کلمه ای نمی گنجد. این کدام اندیشه است که قابل بیان نیست. آیا آن را فقط از راه احساس و ادراک باید شناخت؟ آیا کلماتی برای بیان آن وضع نشده است؟ بی گمان ذهن را باید شکافت و درونش را باید جست تا آن اندیشه بی قید را از آن بیرون کشید.

 

باز روبروی آیینه قرار می گیرم و باز تکرار همان کارها, صفحه ی تیره و کدر آیینه مرا مبهم منعکس می کند. ناگهان فکری به ذهنم خطور می کند که آن اندیشه ی ناکجایی و هرزه درآیی باید خود من باشم. آری, اندیشه باید خود من باشم, راننده باید خود من باشم, تاکسی, اتوبوس, شیشه ی چرکین, آیینه, ترس, نگران باید خود من باشم, مردم, کرمهای در هم تنیده باید خود من باشم... .

 

حالا چشم در برابر چشم, جسم در برابر جسم و فکر در برابر فکر قرار داشتند و چه دوئل وحشتناکی!!! اندیشه ای که سالیان سال در قالب کلمات نمی گنجید, هم اکنون رو در روی هم ایستاده اند.

 

تصویر ذهنی من در آیینه آرام آرام دست به جیب می کند و چیزی در مشتش قرار می دهد که نمی دانم چیست. اما محکم به طرفم پرت می کند... در یک لحظه ی شگفت می شکنم و تکه تکه می شوم. به زمین می ریزم... حالا هزاران اندیشه مرا زل زده اند.

 


کلمات کلیدی:
مرگ در لحظه ی فراموشی
ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۳٠  

مرگ در لحظه ی فراموشی!!!

 

دیروز صبح زود بود( فکر کنم ساعت 5 صبح بود) که در خانه به شدت به صدا در آمد. سراسیمه از خواب پریدم. به طرف آیفون رفتم. صدای مردی خواب آلود از پشت آیفون به گوش می رسید. انگار او نیز درست مثل من شب ناآرامی را با کابوسها پشت سر گذاشته بود که این چنین هراسان و وحشتناک از خواب پریده بود و می خواست خواب بختکها را پریشان کند.

 

صدای کلفتی که مثل صدای مرده شورها که در سالن غسال خانه می پیچد، در گوشم طنین انداخت.

 

پیک موتوری هستم. پاکتی برای شماست که باید تحویل دهم.مثل مار به خود پیچیدم که چه خبر است که صبح به این زودی برایم فرستاده اند. با عجله پایین رفتم. در را باز کردم. اما کسی پشت در نبود. دور و بر را نگاه کردم. به راستی که کسی نبود. آیا خواب دیده بودم. آیا در خواب این همه کار آنجام داده ام؟ چطور می تواند چنین چیزی حقیقت داشته باشد، بی آنکه دری به صدا در آید و من آنرا باز کرده باشم. عرق سردی تنم را فرا گرفت. به لرزش دستانم خیره شده بودم. مثل دستان کسی که بعد از خفه کردن کسی به لرزه درآید، می لرزید. آیا به راستی کسی را خفه کرده بودم...؟ آرام در را بستم. اما ناگهان پاکت خاکستری رنگی را در زیر پاهایم احساس کردم. نه احساس نبود. واقعا پاکتی زیر پاهایم در جریان بود. برداشتم. هیچ نشانه ای از فرستنده اش نبود. اما رویش نوشته شده بود« پیام تسلیت برای شما»

 

 

آیا از نزدیکانم مرده بود، آیا اصلا من نزدیکانی دارم که مرده باشند، آیا به طور کامل خواب از سرم پریده؟ آیا اینها نشانه هایی از دیوانه شدن نیست. اصلا فکرش را نمی کردم که روزی چنین دیوانه وار از خواب بیدار شوم.

 

داخل پاکت چه می توانست باشد. از باز کردنش می ترسیدم. فکر کردم که شاید اشتباهی آورده اند. در این لحظه آرامش غیر قابل وصفی حجم تنم را سرشار کرد و کمی آرام گرفتم. یک آرامش ابدی وجودم را فرا گرفت. اما ای کاش برای همیشه آرام می یافتم. اما تمبر روی پاکت چقدر برایم آشنا بود. چون تصویر روی تمبر عکس خودم بود. با چشمانی غرق در توهمات تو در تو برایم زل زده بود. هیچ وقت این طور دقیق به چشمانم خیره نشده بودم. چقدر حیران بودند، چقدر برایم غریبه می آمدند. چشمانی که مال من بودند اما من آیا مال آنها بودم. آیا برایشان ظلم نکرده بودم که این چنین مرا نگاه می کردند. اشک در چشمانم حلقه زده بود.

 

اما گریه نکردم چون نمی خواستم چشمانم اشک چشمانم را ببینند. من که یک عمر برایشان گریسته بودم چطور می توانستم این دفعه نیز گریه نکنم. چقدر گریه هایم برایم دلگرمی می دهند.

 

پشت در به زمین نشستم. پاکت را باز کردم. تکه کاغذی در آن بود. تنها یک تکه کاغذ بود که مرا چنین آشفته کرده بود. رویش نوشته بود« مرگ در لحظه ی فراموشی!!!» تنها همین چند کلمه بود و دیگر هیچ. آیا من کسی را فراموش کرده بودم، آیا کسی مرا فراموش کرده است؟آخر من چه کسی را داشتم که فراموشش کنم؟ پس چه می توانست باشد.

 

شوخی مسخره ای بود. تنها جمله ای که در آن لحظه برایم امید داد. فکر کردم کسی با من شوخی می کند. اما مدتها بود که کسی با من شوخی نکرده بود چون کسی را نداشتم. تنها بودم. تنها زندگی می کردم. بنابراین کسی با من نمی توانست شوخی بکند. آیا من مرگ را فراموش کرده بودم؟ نه! اصلا چنین چیزی ممکن نیست چرا که من سالیان سال بود که مرده بودم. چطور می توانستم مرگ را فراموش کنم. روزی که مرده بودم برایم در روزنامه پیام تسلیت فرستادند. این را خوب به یاد دارم. چند سال است که مرده ام؟ این را از خود مدام می پرسم.

 

... .

 

ناگهان ارواح مرا صدا زدند. دیگر باید برگردم به کنار سایر مرده ها که در آغوش خاک آرام گرفته اند. آرام آرام از قبرم فاصله می گرفتم. برای آخرین بار که به سنگ مزارم خیره شدم، دیدم که تکه کاغذی روی قبرم حک کرده اند که رویش نوشته بود« مرگ در لحظه ی فراموشی!!!»

 

 


کلمات کلیدی:
هر که آمد عمارتی نو ساخت...
ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٩  

هر که آمد، عمارتی نو ساخت...

 

 هر که آمد، عمارتی نو ساخت. مسلماً همه به یاد داریم که عمارتها در گذشته شکل فیزیکی داشته اند. مثل؛ ساختمانها، کاخها، مساجد، مدارس و بسیاری از این قبیل. حتی کاخها و قصرهایی که انسانها در رویای خود می ساختند و هنوز هم می سازند شکلی از ما به ازای خارجی شان بود یعنی قصر رویایی ما برگرفته از کاخ خارج از ذهن ما که در عالم واقع نمود حقیقی داشت، می باشد. ولو با اندک تغییر.

 

نمود بارز این گونه عمارت سازی در عرصه ی سیاسی کشورمان به دوران سازندگی برمی گردد. همان دورانی که سد سازی مشخصه ی بارز آن بود. در این دوران شکل فیزیکی سد نشانگر انجام کاری بود یعنی که مسئولان نخفته اند و بیدارند و مشغول کارند. و نمود خارجی آن شکل سد بود.

 

اما اکنون تاریخ مصرف این شعار که « هر که آمد، عمارتی نو ساخت» از بین رفته است و به زباله دان تاریخ افکنده شده است. عمارتهای امروزی هیچ شباهتی به عمارتهای دیروزی ندارند. عمارتهای امروزی بیشتر از جنس بی جنسی هستند، درست مثل آب که رنگش،  بی رنگی است. عمارتهای دیروزی ظرف مشخصی بودند که چیزی در داخل آن جای می گرفت، مثل سد که آب در داخل آن بود. اما عمارتهای امروزی که بیشتر از یک کلمه تجاوز نمی کنند و اغلب هم توخالی هستند و نه تنها خود ظرف نیستند بلکه مظروفی برای چیز دیگر هم نمی باشند.

 

از جمله ی این عمارتهای کلمه ای توخالی یکی« عدالت» است که در جامعه ی ما محلی از اعراب ندارد و سازندگان این عمارت نیز مثل خود کلمه توخالی هستند. چرا که فقط حرف می زنند و عمل نمی کنند و شعار می دهند و خجالت نمی کشند از اینکه عمل نمی کنند. حیف این کلمه ی عدالت که دستاویز عده ای از عدالت بی خبر شده است.

 

وقتی چیزی به اسم بی عدالتی در کشور اظهر من الشمس است دیگر چه لزومی دارد که این عمارت پوچ و توخالی عدالت را چون پتکی آهنین بر فرق این مردم مظلوم توسری خور ناآشنا به حق و حقوق خود، فرود آوریم. چرا که ما را خداوند خود زده است و نیازی به دوباره زده شدن نداریم. گماشتن مسئولانی چنین بر سر ما همان چوب خداوندی است. البته ما هم نباید به خود فریفته شویم که ما چنینیم و چنان. چرا که هر چیزی لیاقت خود را دارد. یعنی ما لایق چنین مسئولانیم و مسئولان مستحق چنین مردمان هستند. و این اصل هیچ وقت از هم جدا شدنی نیست. مگر آنکه خلافش ثابت گردد.

 

پی نوشت:

 

این نوشته به هیچ وجه توهین به افکار عمومی و خصوصی نمی تواند باشد. زیرا: « من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند.»

 

 


کلمات کلیدی:
بودن یا غنوددن؟
ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٠  

بودن یا غنودن؟

 

 مساله این است. مرگ در زمان، رسم دیرین است. زندگی ما همین است. ما برای اینکه ثابت کنیم هستیم، می خوابیم و این درست مثل« شک می کنم، پس هستم» هست. همان نظریه ی فیلسوف معروف. اما در این میان تفسیر به رایهای مختلف و گاه متضادی در خصوص نظریه ی فوق ارایه شده و می شود مانند« من عاشق هستم، پس هستم. راه می روم، پس هستم. غذا می خورم، پس هستم. به دختر همسایه متلک می پرانم، پس هستم. گران فروشی می کنم، پس هستم. اشک مردم را در می آورم، پس هستم. شعار عدالت ورزی می دهم، پس هستم. مزاحم تلفنی می شوم، پس هستم. با ماشین یکی را زیر کردم و فرار کردم، پس هستم.» و هزاران حرفهای دیگر که هستی میلیونها انسانهای دیگر را ثابت می کند.

 

اما در این میان ثابت کردن هستی این جانب کار بسی راحتی است و تا حدودی می شود گفت هستهای دیگر انسانهایی از جنس من، از جنس هستهای من است. یعنی من( ما) خوابم( خوابیم)، پس هستم( هستیم). و این شیوه از هست بودن،  هستی بیش از هشتاد در صد مردم جامعه را در بر می گیرد. البته خوابیدن در معنای اصطلاحی آن نیست و نمی تواند باشد. منظور از خوابین در اینجا جدا شدن روح از بدن را شامل نمی شود. خوابیدن در اینجا یعنی « چیزی را ندیدن و چشم را بر حقیقت بستن» می باشد. بدین معنی که:

 

اگر در جامعه بی عدالتی است، چشم بستن بر آن دلیل هستی ما است!!!

 

اگر فاصله ی طبقاتی زیاد شده، چشم بستن ما بر آن هستی مان را ثابت می کند!!!

 

و دیدن مسایل مبرهنی چون؛ بی عدالتی، شعارهای تو خالی، ظلم و ستم، حق خوری و حق کشی، معضل بیکاری، بی بند و باری، مشکل ازدواج، گرانی و تورم، سکوت مردم برای این همه مسایل، اطاعت کورکورانه از شعار« انرژی هسته ای...» ( که گفتن بقیه ی آن حال من یکی را به هم می زند( شما چطور؟)) و مسایل بسیار دیگری از این قبیل و ساکت شدن در برابر چنین مسایلی دلیل بر هستی ما است. آری این است همان نظریه ی معروف« خوابیم، پس هستیم» البته خدا نیارد آن روزی را که از خواب هزاران ساله بیدار شویم چرا که بیداری ما عین نیستی ما است. و به این خاطر است که نظریه ی« بیداریم، پس هستیم» در جامعه ی ما طرفداری ندارد.

 

برای ما لالایی تحریف تاریخ را خوانده اند و باز می خوانند. با چنین لالایی دلربایی محال است که از خواب شیرین بی تفاوتی بیدار شویم. دلیل این امر دو مورد بیش نیست یا نمی گذارند بیدار شویم و یا نمی خواهیم بیدار شویم. البته به نظر من این هر دو مثل تار و پودی در هم تنیده شده اند که هرگز از هم جدا نتوان کرد.( شما چه نظری در این خصوص می توانید داشته باشید؟)

 

در آخر

 

قسم به راستی و درستی، کسی که در هر مقام و جایگاهی باشد و قدر چنین مردمان به خواب رفته را نداند خاین به همین مردم است و از جانب من ریختن خون آن شخص مباح اعلام می گردد. پس... . 

 


کلمات کلیدی:
حرفهای یک مترسک
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢  

حرفهای یک مترسک:

 

متنی که در زیر می آید بریده ای از یک تکه داستان است با نام « پشت خط» که نویسنده اش خود نویسنده است. گاهی برای انسان دردهایی پیش می آید که توان گفتن آن را به احدی ندارد حتی خدا نیز به آنها ... . خلاصه در دنیایی که به عنوان دنیای مترسکها شناخته شده است از جانب نگارنده، بسی آسان و بسی سخت خواهد بود مطالبی که بر عکس جهت وزش باد نوشته شود.

 

      

 

« روزی تو می بینی نمانده اثر از من. ذره ذره های وجود بی وجودم هر روز که می گذرد به تحلیل می رود و دلیلش را هم می دانم ولی جرات نمی کنم و نمی توانم به کسی, حتی به خودم بیان کنم. تنها قلم و کاغذ است که مرا یاری می کند و در این سرزمین غربت بی معرفت که غروبی خونین دارد, دلم را به آشوب می کشد و چون دریای قیر گون به طغیان وامی دارد. هر لحظه دلم می خواهد به حال خود مثل باران بهار زار زار سیل اشک بریزم تا خود را زیر این آب حیات شستشو دهم و وجودم را از صافی روحم عبور دهم.

 

     ولی هر لحظه یاد تو مرا دیوانه تر می کند و قرار از من می گیرد و ناآرامی و اضطراب را به من هدیه می آورد. ای کاش می دانستی که ذره ذره وجودم را اسیر تکه تکه های جسم و روح خود کرده ای و در این سراب غربت است که آدم دلش گرفته می شود و چه آه هایی که در دلم برایت نثار می کنم تا این آهها کاری کنند  هر چند که می دانم و می دانی که هیچ موثر نیستند. مثل دیوانه ها کم کم با خودم حرف می زنم. گاه نیز به خودم می خندم و گاهی هم در خود می خندم و از خود قهر هم می کنم. به خدای خود بد و بیراه می گویم و از آینده خودم به اندازه بی نهایت می ترسم و خیلی وحشتناک می ترسم و ترس بدترین حادثه زندگی است. ترس از خود نه از خدای خود و هزاران لحظه های بیچارگی و درماندگی که چون تارهای عنکبوت زندگی بی امیدم را احاطه کرده اند و مرا چون زورق شکسته در دریای مواج زندگی این طرف و آن طرف می راند و این آب, آب خروشان نیز مرا قبول ندارد و چقدر دلم می خواهد در این آب غرق شوم.

 

      زندگی... زندگی... زندگی من از آنجا شروع شد که پدرم برای یک لذت آنی زودگذر مادرم را اسیر نفس خود کرد و مرا که اصلا نمی خواستم وجودم شکل یابد, شکل داد. و من گناهم چیست که این سان اسیر بدبختیهای زندگی باشم و چون کبوتری در قفس, هر لحظه در آرزوی آزادی باشم و در این قفس جسم و روح و دنیاست که در دلم تشعشعی از وجود کسی مرا دلگرمی می دهد. من زمانی امید به زندگی را از دست دادم که زندگی را شناختم. اول زندگی را نمی شناختم ولی حالا چه وحشتناک است زندگی, مثل چنگال عقاب و پنجه گرگ درنده است و به کسی رحم نمی کند حتی به عزیزترین کس خود که ما باشیم. من از زندگی به اندازه خودم متنفرم و اینها را به کسی نمی گویم حتی به تو. حتی جرات شماره گرفتن را هم ندارم ولی در دلم برای تو اینها را زمزمه می کنم تا شاید دق دلی خود را این سان خالی کنم. گاهی هم خدا را مقصر نمی دانم و می گویم آن بیچاره هم گناهی ندارد که من همیشه به او می تازم. محیط اطراف خودم که هر لحظه چون سوزن بر اعضایم می خلد و انسانهایی را که در این محیط زندگی می کنند, موجب بدبختی خود می دانم. وقتی ما انسانها حرف هم را نمی فهمیم و یکدیگر را درک نمی کنیم وتوان تحمل هم را نداریم چطور می توان با این وضع به کسی حالی کرد که زندگی وجود دارد و چه بهتر که وجود نداشته باشد و باز هم می گویم تو ای زندگی بدرود.»

 

 


کلمات کلیدی:
ما در تاریخ گم شده ایم!!!
ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٥  

ما در تاریخ گم شده ایم!!!

 

دیگر مخم کار نمی کند. انگار با سرنگ پوچی مخم را خشکانده اند. گویی سِرمِ تاریخ را به دستم بسته اند تا دچار فراموشی مطلق نشوم. اما من هیچ وقت به یاد نخواهم آورد که کی بودم، چی بودم، برای چی بودم و به چه خاطر زیستم؟ آری تمام اینها را به یاد نخواهم آورد زیرا تاریخ مرا هرگز به یاد نخواهد سپرد. تاریخ برای من مهم نیست چون من برایش مهم نیستم. من آنقدر در میان او، تو، آنها و حتی در میان خود گم شده ام که اثری از خودم نیست. تصور مکن که این تنها من هستم که در تاریخ اهمیتی ندارم و یا در آن گم شده ام، بدان که تو، او، آنها و ما همگی گم شده ی هزاران ساله ای هستیم که جایی برای ماندنمان در صفحات تاریخ نیست.

 

بر خلاف تصور قدما که می گفتند: انسان تاریخ ساز است. اما من به این اعتقادی ندارم چرا که این تاریخ است که انسان را می سازد. آن هم نه همه ی انسانها بلکه انسانهای معدود و انگشت شماری که تاریخ را از آن خود کرده اند و خود را از آن تاریخ. حالا در بستر زمان سِرمِ تاریخ را برایمان تزریق می کنند تا ظلم و ستم حاکمان جبار و پادشاهان گستاخ تاریخ قطره قطره در رگ وپی ما جریان یابد. آن هنگام که شرنگ تاریخ را به کام ما می ریزند خود تاریخ در پستوهای ذهنش طناب دار ما را می بافد و چه بافنده ی ماهری است این تاریخ.

 

آری تاریخ بافنده است و اگر خوش بینانه تر بنگریم حتماً جایی برای خود در دل آن خواهیم یافت. اما چگونه جایی؟ خود بحثی است مفصل. من و امثال من، تو و امثال تو و همه ی ماها که از جنس انسانهای تحت حاکم حکومتها قرار داریم جایگاهمان در تاریخ در لابه لای اهرام مصر، دیوار چین، تخت جمشید ویا در لابه لای هزاران آجر خشتی دیگر است که از عهد بوق برای ما به ارث رسیده است و به این می بالیم که ما دارای چنان آثار تاریخی هستیم اما آرمیدگانِ در لابه لای آجرهای خشتی، همان آباء و اجداد ما هستند که این چنین در تاریخ ماندگار شده اند و اگر آنها نبودند نه از تاریخ خبری بود و نه از سازندگان آنها و نه از خود آن آثار.

 

بی گمان برادران و خواهران ما بوده اند که ذره ذره تاریخ را به جلو حرکت داده اند اما آیا آنها جایگاهی در دل تاریخ دارند، آیا انها برای تاریخ مهم بودند؟ و آیا تاریخ برای آنها مهم بود که چنین جان و مال خود را دریغ نداشته و در زیر سلطه ی حاکمان جبار روزگاران نه تنها مال بلکه جان را نیز نثار کردند. اگر آنها به آن حد از آگاهی دست می یافتنداصلاًً دست به چنین کاری می زدند؟ مسلماً نه! البته باید گفت که آن آگاهی هیچ وقت دست یافتنی نبوده و نخواهد بود. چرا که ما در این برحه از تاریخ درست مثل آباء  و نیاکانمان تنها به درد لای جرز دیوار می خوریم و این تقصیر ما نیست. ما هم در تار و پود تاریخ نقش داریم درست مثل اجدادمان. اگر چه ما در لا به لای آجرهای پوسیده ی تاریخ آرام نگرفته ایم اما به شکلی دیگر در لابه لای آجرهایی به نام مکاتب مختلف، ایدئولوژی های متنوع، تفکرهای بنیادین، جنگهای خانمان برانداز، احزابهای گوناگون و هزاران هزار آجرهای بتونی دیگر که نامرئی هم هستند قرار می گیریم بدون آنکه تصور کنیم تاریخ را می سازیم به بازی گرفته می شویم، بازی تسلسل واری که طراح آن حکومتها می باشند و سرمایه گذار و سرمایه بردارش خود تاریخ است، خود تاریخ... .

 

 

 


کلمات کلیدی: