| ناقوس مرگ دریاچه ارومیه به صدا درآمد |
| ساعت ۸:٤٢ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٠ |
|
ناقوس مرگ دریاچه ارومیه به صدا درآمد عدم سرمایهگذاری مناسب در بخش کشاورزی و محیط زیست دریاچه ارومیه، ضمن تقویت احتمال خشک شدن آن، میتواند تودهای 8 میلیارد تنی نمک و خروارها مواد سمی و فلزات سنگین در زمین به جا گذارد. دریاچه ارومیه که در گذشته «چیچست» نامیده میشد به دلیل داشتن ارزشهای اکولوژیک و منحصر بهفرد، در سال 1346 بر اساس مصوبه شماره یک شورای عالی حفاظت محیط زیست کشور، به عنوان منطقه حفاظت شده و طبق مصوبه شماره 63 شورای عالی در سال 1354 به عنوان پارک ملی ارتقا یافت.
|
|
| بی عدالتی در توزیع سهام عدالت... |
| ساعت ۱٢:٥٢ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱ |
|
بی عدالتی در توزیع سهام عدالت
در جهانی که ما هم اکنون در آن زندگی می کنیم بسیاری از مسایل غیر انسانی محیط پیرامونمان را احاطه کرده است و ما را روانه ی دنیایی از بی تفاوتی ها, ظلم و ستم ها و قتل و غارتها کرده است. اما در این دنیای بی تفاوتی ها چه ظلم ها که در حق انسان گم شده در دل تاریخ نمی شود و هر کس برای بهتر زندگی کردن خود و معنای هر چه بهتر دادن به زندگی خود و در آخر برای نفس کشیدن خود اقدام به کارهایی می کند که انسانیت انسان را زیر سوال می برد. آری, انسان برای زنده ماندن خود زندگی دیگر انسانها را به مخاطره می اندازد و با مکیدن خون انسانهای دیگر سعی در حفظ موقعیت مکانی و زمانی خود می کند. در چنین شرایطی فرزندانی که از این تزویج نابرابر اعمال غیر انسانی و تنها خود را دیدن به دنیا می آیند کسانی جز مظلوم و ظالم و فقیر و غنی و ... نخواهد بود. وقتی این فرزندان متضاد پا به عرصه ی وجود می گذارند سعی در ثابت کردن حقانیت خود می کنند و در این ثابت کردن ها است که مظلوم و فقیر به واسطه ی اینکه گرفتار ظلم و فقر شده اند به حاشیه رانده می شوند و تا آخر عمرشان فقیرانه زندگی می کنند و در آخر عمر نیز مظلومانه می میرند.
در طول تاریخ کسانی چون پیامبران, امامان, صالحان و نیکان جامعه که پی به ارزش انسانیت انسان برده بودند, برای دفاع از این دو قشر و گرفتن حق آنان داد سخن داده اند و در جامعه کنونی ما نیز مجامع مختلف, سازمانها, نهادها و ارگانهای جهانی گوناگون برای از بین بردن این همه تضادها و بی ارزشی های انسان, مسایلی چون" حقوق بشر" را مطرح می کنند که خود شعاری ساخته و پرداخته شده از سوی ظالمان و اغنیا می باشد. و در رعایت این شعار است که مساله ی اصلی رو می نماید, همان مساله ای که گذشتگان ما چون پیامبران و اولیای الهی در پیاده کردن آن سعی ها کردند و رنج ها بردند و آن چیزی نیست جز" عدالت اجتماعی".
با رعایت عدالت اجتماعی در میان تک تک افراد جامعه دیگر نیازی به شعار پوچ و تو خالی حقوق بشر نخواهد بود. آنچه مسلم است این است که عدالت اجتماعی دیر زمانی است که در جای جای دنیا دستاویز افرادی گشته است که سعی در پیاده کردن آن در جامعه کرده اند. در این مورد بخصوص نیز کشور ما مستثنی نگشته است و همواره طرفدار حقوق بشر و عدالت اجتماعی بوده است.
همه می دانیم که از دیر باز رسم بر این بوده است که وقتی پای صحبت از عدالت اجتماعی به میان می آید ذهنیتها و تصورهای ما از آن در بعد اقتصادی عدالت اجتماعی می چرخد. یعنی عدالت اجتماعی را در این می بینیم که ثروتها باید به یک اندازه میان افراد تقسیم شود و در عمل به چنین اصلی است که می توان میان فقر و غنی آشتی ایجاد کرد. اما سوی این مساله هر کس به فراخور درک و برداشت خود از موضوع عدالت تعریفی قابل تامل در این باب مطرح کرده اند. چنانکه عده ای عدالت اجتماعی را در اعتدال, برابری حقوق افراد و برابری فرصتها و امکانات برای همه معنی کرده اند و عده ای دیگر بر این باورند که عدالت اجتماعی همان استحقاق و شایستگی افراد است که هر کس به فراخور توان خود از آن بهره می برند.
با رسیدن به این تعاریف مشخص از عدالت اجتماعی است که این سوال در ذهن هر خواننده ای نقش می بندد, آیا در جامعه ی ما افراد از چنین حقوقی, یکسان برخوردارند؟ آیا فرصتها و امکانات پیش روی برخی ها همان امکانات و فرصتهایی است که پیش روی دیگران قرار دارد؟ اگر چنین است پس این همه شکاف طبقاتی که همه بر وجود آن اتفاق نظر دارند, چیست. و اگر گفته شود هر کس به اندازه ی استحقاق و شایستگی خود امکان برخورداری از فرصتها و امکانات را دارد باید به این سوال پاسخ گفته شود که آیا فقط درصد اندکی از افراد جامعه استحقاق برخورداری از تمامی امکانات را دارند و بقیه شایسته ی چنین حقی نیستند؟ در تامل به این پرسش است که می بینیم نه تنها در جامعه ی ما حق و حقوق, فرصتها و امکانات به صورت متعادل و برابر در میان همه تقسیم نشده است بلکه آنها هم که دم از استحقاق و شایستگی می زنند در برخی موارد خود نیز از این دو ویژگی بارز بی بهره اند.
در چنین شرایطی است که برای تک تک افراد جامعه سهام تعریف می کنند, سهامی از جنس عدالت. ناگفته پیداست که این اقدام غیر مستقیم نشانگر این است که بی عدالتی در جامعه بیداد می کند ولی در این میان عده ای سعی دارند چون کبک سر در برف فرو برند و این همه تعدی ها و ظلم و ستم ها و بی عدالتی ها را در حق دیگران شاهد نباشند.
حال بماند که با تعریف این نوع سهام برای تمامی افراد بی عدالتی هایی چون, نا برابری های شغلی, موقعیتهای اجتماعی, سیاسی, اخلاقی, اقتصادی افراد جامعه از بین خواهد رفت یا نه. چرا که اصولاً مردم با این کاری ندارند. چون می دانند که این قبیل اقدامات چه از سوی مجامع بین المللی و چه از سوی ارگانهای داخلی یک کشور راهی به دهی نخواهد بود.
حال که مردم به این باور رسیده اند این چند آرزو را در خصوص سهام عدالت داشتند و دارند که ای کاش در توزیع سهام عدالت علاوه بر اینکه عدالت را رعایت می کردند به دو اصل زیر نیز توجه می کردند که با تعریف این نوع سهام ها دادن بیشترین منفعت را به کم بهره تر ین افراد جامعه در نظر می گرفتند و نیز مناصب و مشاغل تحت شرایط مناسب و متناسب با نظام فرصتهای برابر در اختیار همگان قرار می گرفت.
|
|
| حسی متفاوت حسی ناب بودن |
| ساعت ٧:۱۳ ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱۳ |
|
حسی متفاوت, حس ناب بودن...
الآن که قلم در دست گرفته ام تا مطالبی برای تنهایی خودم بنویسم و سایه ام را از آن بی نصیب نکنم, دچار حسی غریبه شده ام. دچار یک نوع کرختی لذت بخش که لذت ناشی از آن تا تهِ استخوانهای بودنم نفوذ می کند, شده ام. اگر چه این کرختی در ظاهر امر خوش آیند است اما در ادامه به بی تابی و بی قراری من منجر می شود و مرا وادار به سرودن می کند. حال که دچار این حس غریب فرود آمده از عالم دیگر هستم می خواهم بنویسم تا تو دوست عزیز را که وقت با ارزشت را صرف خواندن این متن سرشار از احساس کرده ای, شریک حس عاشقانه ی پر حجم خود کنم... .
نمی دانم این چه حسی است که گاهی اوقات, عجیب دست و پایم را می گیرد و تمام وجودم را تا تهِ خرده عاشقانه های امروزم همراه خود می برد. به پستوهای هزار توی ذهنم که مراجعه می کنم تا دلیلی برایش بیابم, می بینم تنها دلیل این حسِ بلورینِ لذت بخشِ تا عمقِ وجودم, نفوذ کننده, تو هستی. بی گمان خود می فهمی که من از چه می گویم و از چه حس دست نیافتنی برایت زمزمه می کنم... .
هنوز مرا لحظه ی آشنایی با تو از یاد نرفته است. چه لحظه ی به یاد ماندنی بود و خواهد بود و چه صفحاتی که از تاریخ زندگی فردی من را به خود اختصاص دادی. نمی دانم از آن لحظه ی آشنایی با تو بگویم یا از این حس شفاف و زلال جان بخش و روح نواز. اما بدون شک احساس ناب آشنایی با تو را برای هیچ کس بازگو نخواهم کرد چرا که می خواهم این صفحه ی تکرار نشدنی از تاریخ همچنان در اعماق وجودم بکر و دست نخورده باقی بماند. ولی حسی را که مرا الآن به نوشتن وا داشته است, مثل صدای شُر شُر آبشار به آرامی به گوشت زمزمه خواهم کرد تا تو را به خواب ناز زنبق ها رهنمون گردم... .
نمی دانم کی, کجا, چگونه با تو آشنا شدم اما خوب واقفم بر اینکه آن لحظه های آشنایی هرگز برایم تکرار نخواهد شد و نمی دانم که چقدر از مدت آشنایی مان می گذرد. اما هر لحظه ای را که به تاریخ پیوند می زنم, می بینم که آن حس جاودانه مرا بیشتر و بیشتر از پیش در خود فرو می برد و چون قویی در دریایی از آرامش و سکوت شناور می سازد تا حس با تو بودن را برایم تکرار کند. مسلماً می دانی و می فهمی که از چه می گویم... .
آری, این است آن حس ناب که من بیشتر اوقات بی تو بودنهایت را برای خود می سرایم:
زندگی همین چند خط عاشقانه ی پای تلفن است که از دهان تو تا گوشهای من, هر چه پرنده در هوایت را عاشق می کند. پروانه می شوم, با دو بال از جنس صدایت و تا تهِ خرده عاشقانه های روز می دوم. غریبگی نکن, بخند. صدایت دهان به دهان بختکها را آشفته کرده است. کاسه های عسلت را کنار دستم که بگذاری, فقط با انگشت تو شیرین می شود. انگشتت را روی تنم بکش.
چشمهایم را سنجاق کرده ام روی پیراهنت که چشم نخوری و نگاههایم را بدرقه ی راهت کرده ام و اشکهای ناب بودن و سرودن را پشتِ سرِ رفتن تو در کوچه ی صورتم می ریزم تا به سفر نرفته بر گردی ای خوب دوست داشتنی, برگرد... .!!!
کلمات کلیدی:
|
|
| درد درد درد... |
| ساعت ۸:۱۱ ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢٩ |
|
دردِ دردِ درد...
صبح که از خواب ناز بیدار می شوی و باری دیگر به عالم جسم پرتاب می شوی آغازی دوباره را برایت رقم می زنند. از فراموشی افیون زده که خواب باشد و در نوع بزرگتر آن یعنی از مرگ, کنده می شوی و در قالب وجودت می گنجی. دوباره روز از نو و روزی از نو را سرلوحه ی امروز و فردایت می کنی. اگر نیک بنگری خواهی دید که اولین درد را پشت سر گذاشته ای یعنی از نیستی مطلق به هستی هیچ قدم رنجه کرده ای, اما با بی اعتنایی تمام بی خیال این کنده شدن می شوی و دهن دره کردن های متوالی تو موید این مدعا است... .
حال که در این هیچ ستان برای خودت, تنها برای خودت بیدار شده ای, می خواهی گریه کنی اما گریه هایت از نوع جاری شدن سیل اشک نیست بلکه بدتر از آن یعنی از نوع خنده!!! است. سعی می کنی از طریق خنده های چندش آورت چشم تیره و کدرت را بر واقعیتها ببندی و این سان شروع به خنده می کنی که در ته آن سرفه های گریه کاملاً مشخص است. در درونت داد می زنی که جایگاهت در این هیچ ستان کجاست, برای چه و برای که هستی؟ به این فکر می کنی که آیا تو در هیچ ستانی یا هیچ ستان در تو, کدام یک؟ می مانی. چون جوابی برایش پیدا نمی کنی. به همین خاطر است که زود فراموش کار می شوی یا بهتر بگویم خود را به فراموشی می زنی که این خود در نوعش از هزاران بیداری زجرآور و کشنده تر است... .
آری در این فراموشی به ظاهر فراموشی چاره ای نمی یابی جز اینکه به آغوش مردمان چون کرمهای در هم لولیده پناه ببری و این چنین سر به بیابان می نهی تا دردت را فراموش کنی. اما از این غافلی که درست در سیکل مرکزی درد ستان قرار گرفته ای. در میان مردمان ره می یابی. با آنان نشست و برخاست می کنی, سلام می دهی, لبخند می زنی, و گاهی اوقات هم حرص می خوری که این مردمان, بدبخت روزگارند. خود را از آنان جدا می بینی و باز غافل از آنی که خود در میان آنانی. بر آنها خرده می گیری که عقب مانده اند, فکر ندارند, شعور و شور ندارند و به این فکر نمی کنند که چی هستند و کیستند. با یکی دو تایشان که دم خور می شوی, حرف می زنی, می بینی که آنها هم مثل تو به همدیگر پناهنده شده اند. با این کارشان هم خود را و هم دیگران را فریب می دهند. به این خاطر است که خیلی زود سر هم کلاه می گذارند, از سر و کول هم بالا می روند تا موقعیت خود را حفظ کنند. به این خاطر است که هیچ چیز سر جای خودش نیست... .
آری, چون اینگونه می بینی دوباره سر در لاک خود فرو می بری, دچار بهت و حیرت می شوی و نقطه ای نامعلوم را زل می زنی. به خلوتکده ی خلوتت پناه می آوری و دوباره تنها می مانی و این چنین درد پشت سر درد سرت را به درد می آورد. جسمت را خسته می کند و روحت را زخم خورده. هیچ درمانی برایش نیست جز اینکه به فراموشی ابدی رهسپار گردی یعنی مرگِ مرگ. و این چنین است که دوباره شب هنگام سر را به روی ناز بالش خود خم می کنی به این امید که دیگر بر نخیزی تا دردمند نشوی... .
اما دوباره, صبح علی الطلوع دهن دره کردن های مکرر ول کن تو نیستند... .
کلمات کلیدی:
|
|
| تیشه به اندیشه زن از قید رها کن مرا!!! |
| ساعت ٥:٢٠ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱٥ |
|
تیشه به اندیشه زن از قید رها کن مرا!!!
سوار تاکسی که می شوم, راننده را می بینم که از آیینه ی جلویی چشم در چشمم زل می زند. اما من با بی اعتنایی کامل در پستوهای ذهنم دنبال چیزی می گردم. دنبال گمشده ای که انگار هزاران هزار سال است که پیدایش نمی کنم.
سوار اتوبوس که می شوم از پنجره های چرکین آن بیرون را با نظاره های نگران و ترسناک خود چنگ می زنم تا شاید به ذهن مردمی که در بیرون پرسه زدن را جزء لاینفک زندگی خود قرار داده اند, چیزی دریابم. اما هرگز موفق نمی شوم. نمی دانم آن اندیشه کجای جهان را نشانه گرفته است؟ آری مردم مثل کرمهای در هم لولیده از کنار هم رد می شوند و هیچ وقت فکر نمی کنند که کسی از پشت شیشه ی چرکین اتوبوسی در میان آنها چیزی دست نیافتنی می جوید... .
این کدام اندیشه است که مرا این چنین آشفته و خیره سر می کند؟ نمی دانم, آیا این اندیشه وجود دارد یا اصلا اندیشه ای در کار نیست. تو در توی ذهنم را کنکاش می کنم تا شاید خبری از آن بیابم, انگار دست یافتنی نیست.
... در مقابل آیینه می ایستم, با جسم نحیف و لاغر خود روبرو می شوم که با دستانی لرزان و با چشمانی ترسان مرا می نگرند. با آرامی دهانش را نزدیک دهانم می کند و یک نفس عمیق می کشد. ارتباط خود را با تصویر واقعی من تار و کدر می کند.
چند قدمی از آینه دور می شوم. اما ناگهان آن اندیشه ی مبهم, آن اندیشه ی ناکجایی و آن اندیشه ی هرزه به سراغم می آید. اندیشه ای که در قالب هیچ کلمه ای نمی گنجد. این کدام اندیشه است که قابل بیان نیست. آیا آن را فقط از راه احساس و ادراک باید شناخت؟ آیا کلماتی برای بیان آن وضع نشده است؟ بی گمان ذهن را باید شکافت و درونش را باید جست تا آن اندیشه بی قید را از آن بیرون کشید.
باز روبروی آیینه قرار می گیرم و باز تکرار همان کارها, صفحه ی تیره و کدر آیینه مرا مبهم منعکس می کند. ناگهان فکری به ذهنم خطور می کند که آن اندیشه ی ناکجایی و هرزه درآیی باید خود من باشم. آری, اندیشه باید خود من باشم, راننده باید خود من باشم, تاکسی, اتوبوس, شیشه ی چرکین, آیینه, ترس, نگران باید خود من باشم, مردم, کرمهای در هم تنیده باید خود من باشم... .
حالا چشم در برابر چشم, جسم در برابر جسم و فکر در برابر فکر قرار داشتند و چه دوئل وحشتناکی!!! اندیشه ای که سالیان سال در قالب کلمات نمی گنجید, هم اکنون رو در روی هم ایستاده اند.
تصویر ذهنی من در آیینه آرام آرام دست به جیب می کند و چیزی در مشتش قرار می دهد که نمی دانم چیست. اما محکم به طرفم پرت می کند... در یک لحظه ی شگفت می شکنم و تکه تکه می شوم. به زمین می ریزم... حالا هزاران اندیشه مرا زل زده اند.
کلمات کلیدی:
|
|
| مرگ در لحظه ی فراموشی |
| ساعت ٩:۳۱ ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۳٠ |
|
مرگ در لحظه ی فراموشی!!!
صدای کلفتی که مثل صدای مرده شورها که در سالن غسال خانه می پیچد، در گوشم طنین انداخت.
آیا از نزدیکانم مرده بود، آیا اصلا من نزدیکانی دارم که مرده باشند، آیا به طور کامل خواب از سرم پریده؟ آیا اینها نشانه هایی از دیوانه شدن نیست. اصلا فکرش را نمی کردم که روزی چنین دیوانه وار از خواب بیدار شوم.
داخل پاکت چه می توانست باشد. از باز کردنش می ترسیدم. فکر کردم که شاید اشتباهی آورده اند. در این لحظه آرامش غیر قابل وصفی حجم تنم را سرشار کرد و کمی آرام گرفتم. یک آرامش ابدی وجودم را فرا گرفت. اما ای کاش برای همیشه آرام می یافتم. اما تمبر روی پاکت چقدر برایم آشنا بود. چون تصویر روی تمبر عکس خودم بود. با چشمانی غرق در توهمات تو در تو برایم زل زده بود. هیچ وقت این طور دقیق به چشمانم خیره نشده بودم. چقدر حیران بودند، چقدر برایم غریبه می آمدند. چشمانی که مال من بودند اما من آیا مال آنها بودم. آیا برایشان ظلم نکرده بودم که این چنین مرا نگاه می کردند. اشک در چشمانم حلقه زده بود.
اما گریه نکردم چون نمی خواستم چشمانم اشک چشمانم را ببینند. من که یک عمر برایشان گریسته بودم چطور می توانستم این دفعه نیز گریه نکنم. چقدر گریه هایم برایم دلگرمی می دهند.
پشت در به زمین نشستم. پاکت را باز کردم. تکه کاغذی در آن بود. تنها یک تکه کاغذ بود که مرا چنین آشفته کرده بود. رویش نوشته بود« مرگ در لحظه ی فراموشی!!!» تنها همین چند کلمه بود و دیگر هیچ. آیا من کسی را فراموش کرده بودم، آیا کسی مرا فراموش کرده است؟آخر من چه کسی را داشتم که فراموشش کنم؟ پس چه می توانست باشد.
شوخی مسخره ای بود. تنها جمله ای که در آن لحظه برایم امید داد. فکر کردم کسی با من شوخی می کند. اما مدتها بود که کسی با من شوخی نکرده بود چون کسی را نداشتم. تنها بودم. تنها زندگی می کردم. بنابراین کسی با من نمی توانست شوخی بکند. آیا من مرگ را فراموش کرده بودم؟ نه! اصلا چنین چیزی ممکن نیست چرا که من سالیان سال بود که مرده بودم. چطور می توانستم مرگ را فراموش کنم. روزی که مرده بودم برایم در روزنامه پیام تسلیت فرستادند. این را خوب به یاد دارم. چند سال است که مرده ام؟ این را از خود مدام می پرسم.
... .
ناگهان ارواح مرا صدا زدند. دیگر باید برگردم به کنار سایر مرده ها که در آغوش خاک آرام گرفته اند. آرام آرام از قبرم فاصله می گرفتم. برای آخرین بار که به سنگ مزارم خیره شدم، دیدم که تکه کاغذی روی قبرم حک کرده اند که رویش نوشته بود« مرگ در لحظه ی فراموشی!!!»
کلمات کلیدی:
|
|
| هر که آمد عمارتی نو ساخت... |
| ساعت ٤:۱۸ ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٩ |
|
هر که آمد، عمارتی نو ساخت...
نمود بارز این گونه عمارت سازی در عرصه ی سیاسی کشورمان به دوران سازندگی برمی گردد. همان دورانی که سد سازی مشخصه ی بارز آن بود. در این دوران شکل فیزیکی سد نشانگر انجام کاری بود یعنی که مسئولان نخفته اند و بیدارند و مشغول کارند. و نمود خارجی آن شکل سد بود.
اما اکنون تاریخ مصرف این شعار که « هر که آمد، عمارتی نو ساخت» از بین رفته است و به زباله دان تاریخ افکنده شده است. عمارتهای امروزی هیچ شباهتی به عمارتهای دیروزی ندارند. عمارتهای امروزی بیشتر از جنس بی جنسی هستند، درست مثل آب که رنگش، بی رنگی است. عمارتهای دیروزی ظرف مشخصی بودند که چیزی در داخل آن جای می گرفت، مثل سد که آب در داخل آن بود. اما عمارتهای امروزی که بیشتر از یک کلمه تجاوز نمی کنند و اغلب هم توخالی هستند و نه تنها خود ظرف نیستند بلکه مظروفی برای چیز دیگر هم نمی باشند.
از جمله ی این عمارتهای کلمه ای توخالی یکی« عدالت» است که در جامعه ی ما محلی از اعراب ندارد و سازندگان این عمارت نیز مثل خود کلمه توخالی هستند. چرا که فقط حرف می زنند و عمل نمی کنند و شعار می دهند و خجالت نمی کشند از اینکه عمل نمی کنند. حیف این کلمه ی عدالت که دستاویز عده ای از عدالت بی خبر شده است.
وقتی چیزی به اسم بی عدالتی در کشور اظهر من الشمس است دیگر چه لزومی دارد که این عمارت پوچ و توخالی عدالت را چون پتکی آهنین بر فرق این مردم مظلوم توسری خور ناآشنا به حق و حقوق خود، فرود آوریم. چرا که ما را خداوند خود زده است و نیازی به دوباره زده شدن نداریم. گماشتن مسئولانی چنین بر سر ما همان چوب خداوندی است. البته ما هم نباید به خود فریفته شویم که ما چنینیم و چنان. چرا که هر چیزی لیاقت خود را دارد. یعنی ما لایق چنین مسئولانیم و مسئولان مستحق چنین مردمان هستند. و این اصل هیچ وقت از هم جدا شدنی نیست. مگر آنکه خلافش ثابت گردد.
پی نوشت:
این نوشته به هیچ وجه توهین به افکار عمومی و خصوصی نمی تواند باشد. زیرا: « من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند.»
کلمات کلیدی:
|
|
| بودن یا غنوددن؟ |
| ساعت ٧:۳٠ ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٠ |
|
بودن یا غنودن؟
اما در این میان ثابت کردن هستی این جانب کار بسی راحتی است و تا حدودی می شود گفت هستهای دیگر انسانهایی از جنس من، از جنس هستهای من است. یعنی من( ما) خوابم( خوابیم)، پس هستم( هستیم). و این شیوه از هست بودن، هستی بیش از هشتاد در صد مردم جامعه را در بر می گیرد. البته خوابیدن در معنای اصطلاحی آن نیست و نمی تواند باشد. منظور از خوابین در اینجا جدا شدن روح از بدن را شامل نمی شود. خوابیدن در اینجا یعنی « چیزی را ندیدن و چشم را بر حقیقت بستن» می باشد. بدین معنی که:
اگر در جامعه بی عدالتی است، چشم بستن بر آن دلیل هستی ما است!!!
اگر فاصله ی طبقاتی زیاد شده، چشم بستن ما بر آن هستی مان را ثابت می کند!!!
و دیدن مسایل مبرهنی چون؛ بی عدالتی، شعارهای تو خالی، ظلم و ستم، حق خوری و حق کشی، معضل بیکاری، بی بند و باری، مشکل ازدواج، گرانی و تورم، سکوت مردم برای این همه مسایل، اطاعت کورکورانه از شعار« انرژی هسته ای...» ( که گفتن بقیه ی آن حال من یکی را به هم می زند( شما چطور؟)) و مسایل بسیار دیگری از این قبیل و ساکت شدن در برابر چنین مسایلی دلیل بر هستی ما است. آری این است همان نظریه ی معروف« خوابیم، پس هستیم» البته خدا نیارد آن روزی را که از خواب هزاران ساله بیدار شویم چرا که بیداری ما عین نیستی ما است. و به این خاطر است که نظریه ی« بیداریم، پس هستیم» در جامعه ی ما طرفداری ندارد.
برای ما لالایی تحریف تاریخ را خوانده اند و باز می خوانند. با چنین لالایی دلربایی محال است که از خواب شیرین بی تفاوتی بیدار شویم. دلیل این امر دو مورد بیش نیست یا نمی گذارند بیدار شویم و یا نمی خواهیم بیدار شویم. البته به نظر من این هر دو مثل تار و پودی در هم تنیده شده اند که هرگز از هم جدا نتوان کرد.( شما چه نظری در این خصوص می توانید داشته باشید؟)
در آخر
قسم به راستی و درستی، کسی که در هر مقام و جایگاهی باشد و قدر چنین مردمان به خواب رفته را نداند خاین به همین مردم است و از جانب من ریختن خون آن شخص مباح اعلام می گردد. پس... .
کلمات کلیدی:
|
|
| حرفهای یک مترسک |
| ساعت ۱٠:۱٠ ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢ |
|
حرفهای یک مترسک:
متنی که در زیر می آید بریده ای از یک تکه داستان است با نام « پشت خط» که نویسنده اش خود نویسنده است. گاهی برای انسان دردهایی پیش می آید که توان گفتن آن را به احدی ندارد حتی خدا نیز به آنها ... . خلاصه در دنیایی که به عنوان دنیای مترسکها شناخته شده است از جانب نگارنده، بسی آسان و بسی سخت خواهد بود مطالبی که بر عکس جهت وزش باد نوشته شود.
« روزی تو می بینی نمانده اثر از من. ذره ذره های وجود بی وجودم هر روز که می گذرد به تحلیل می رود و دلیلش را هم می دانم ولی جرات نمی کنم و نمی توانم به کسی, حتی به خودم بیان کنم. تنها قلم و کاغذ است که مرا یاری می کند و در این سرزمین غربت بی معرفت که غروبی خونین دارد, دلم را به آشوب می کشد و چون دریای قیر گون به طغیان وامی دارد. هر لحظه دلم می خواهد به حال خود مثل باران بهار زار زار سیل اشک بریزم تا خود را زیر این آب حیات شستشو دهم و وجودم را از صافی روحم عبور دهم.
ولی هر لحظه یاد تو مرا دیوانه تر می کند و قرار از من می گیرد و ناآرامی و اضطراب را به من هدیه می آورد. ای کاش می دانستی که ذره ذره وجودم را اسیر تکه تکه های جسم و روح خود کرده ای و در این سراب غربت است که آدم دلش گرفته می شود و چه آه هایی که در دلم برایت نثار می کنم تا این آهها کاری کنند هر چند که می دانم و می دانی که هیچ موثر نیستند. مثل دیوانه ها کم کم با خودم حرف می زنم. گاه نیز به خودم می خندم و گاهی هم در خود می خندم و از خود قهر هم می کنم. به خدای خود بد و بیراه می گویم و از آینده خودم به اندازه بی نهایت می ترسم و خیلی وحشتناک می ترسم و ترس بدترین حادثه زندگی است. ترس از خود نه از خدای خود و هزاران لحظه های بیچارگی و درماندگی که چون تارهای عنکبوت زندگی بی امیدم را احاطه کرده اند و مرا چون زورق شکسته در دریای مواج زندگی این طرف و آن طرف می راند و این آب, آب خروشان نیز مرا قبول ندارد و چقدر دلم می خواهد در این آب غرق شوم.
زندگی... زندگی... زندگی من از آنجا شروع شد که پدرم برای یک لذت آنی زودگذر مادرم را اسیر نفس خود کرد و مرا که اصلا نمی خواستم وجودم شکل یابد, شکل داد. و من گناهم چیست که این سان اسیر بدبختیهای زندگی باشم و چون کبوتری در قفس, هر لحظه در آرزوی آزادی باشم و در این قفس جسم و روح و دنیاست که در دلم تشعشعی از وجود کسی مرا دلگرمی می دهد. من زمانی امید به زندگی را از دست دادم که زندگی را شناختم. اول زندگی را نمی شناختم ولی حالا چه وحشتناک است زندگی, مثل چنگال عقاب و پنجه گرگ درنده است و به کسی رحم نمی کند حتی به عزیزترین کس خود که ما باشیم. من از زندگی به اندازه خودم متنفرم و اینها را به کسی نمی گویم حتی به تو. حتی جرات شماره گرفتن را هم ندارم ولی در دلم برای تو اینها را زمزمه می کنم تا شاید دق دلی خود را این سان خالی کنم. گاهی هم خدا را مقصر نمی دانم و می گویم آن بیچاره هم گناهی ندارد که من همیشه به او می تازم. محیط اطراف خودم که هر لحظه چون سوزن بر اعضایم می خلد و انسانهایی را که در این محیط زندگی می کنند, موجب بدبختی خود می دانم. وقتی ما انسانها حرف هم را نمی فهمیم و یکدیگر را درک نمی کنیم وتوان تحمل هم را نداریم چطور می توان با این وضع به کسی حالی کرد که زندگی وجود دارد و چه بهتر که وجود نداشته باشد و باز هم می گویم تو ای زندگی بدرود.»
کلمات کلیدی:
|
|
| ما در تاریخ گم شده ایم!!! |
| ساعت ٦:٠۸ ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٥ |
|
ما در تاریخ گم شده ایم!!!
دیگر مخم کار نمی کند. انگار با سرنگ پوچی مخم را خشکانده اند. گویی سِرمِ تاریخ را به دستم بسته اند تا دچار فراموشی مطلق نشوم. اما من هیچ وقت به یاد نخواهم آورد که کی بودم، چی بودم، برای چی بودم و به چه خاطر زیستم؟ آری تمام اینها را به یاد نخواهم آورد زیرا تاریخ مرا هرگز به یاد نخواهد سپرد. تاریخ برای من مهم نیست چون من برایش مهم نیستم. من آنقدر در میان او، تو، آنها و حتی در میان خود گم شده ام که اثری از خودم نیست. تصور مکن که این تنها من هستم که در تاریخ اهمیتی ندارم و یا در آن گم شده ام، بدان که تو، او، آنها و ما همگی گم شده ی هزاران ساله ای هستیم که جایی برای ماندنمان در صفحات تاریخ نیست.
بر خلاف تصور قدما که می گفتند: انسان تاریخ ساز است. اما من به این اعتقادی ندارم چرا که این تاریخ است که انسان را می سازد. آن هم نه همه ی انسانها بلکه انسانهای معدود و انگشت شماری که تاریخ را از آن خود کرده اند و خود را از آن تاریخ. حالا در بستر زمان سِرمِ تاریخ را برایمان تزریق می کنند تا ظلم و ستم حاکمان جبار و پادشاهان گستاخ تاریخ قطره قطره در رگ وپی ما جریان یابد. آن هنگام که شرنگ تاریخ را به کام ما می ریزند خود تاریخ در پستوهای ذهنش طناب دار ما را می بافد و چه بافنده ی ماهری است این تاریخ.
آری تاریخ بافنده است و اگر خوش بینانه تر بنگریم حتماً جایی برای خود در دل آن خواهیم یافت. اما چگونه جایی؟ خود بحثی است مفصل. من و امثال من، تو و امثال تو و همه ی ماها که از جنس انسانهای تحت حاکم حکومتها قرار داریم جایگاهمان در تاریخ در لابه لای اهرام مصر، دیوار چین، تخت جمشید ویا در لابه لای هزاران آجر خشتی دیگر است که از عهد بوق برای ما به ارث رسیده است و به این می بالیم که ما دارای چنان آثار تاریخی هستیم اما آرمیدگانِ در لابه لای آجرهای خشتی، همان آباء و اجداد ما هستند که این چنین در تاریخ ماندگار شده اند و اگر آنها نبودند نه از تاریخ خبری بود و نه از سازندگان آنها و نه از خود آن آثار.
بی گمان برادران و خواهران ما بوده اند که ذره ذره تاریخ را به جلو حرکت داده اند اما آیا آنها جایگاهی در دل تاریخ دارند، آیا انها برای تاریخ مهم بودند؟ و آیا تاریخ برای آنها مهم بود که چنین جان و مال خود را دریغ نداشته و در زیر سلطه ی حاکمان جبار روزگاران نه تنها مال بلکه جان را نیز نثار کردند. اگر آنها به آن حد از آگاهی دست می یافتنداصلاًً دست به چنین کاری می زدند؟ مسلماً نه! البته باید گفت که آن آگاهی هیچ وقت دست یافتنی نبوده و نخواهد بود. چرا که ما در این برحه از تاریخ درست مثل آباء و نیاکانمان تنها به درد لای جرز دیوار می خوریم و این تقصیر ما نیست. ما هم در تار و پود تاریخ نقش داریم درست مثل اجدادمان. اگر چه ما در لا به لای آجرهای پوسیده ی تاریخ آرام نگرفته ایم اما به شکلی دیگر در لابه لای آجرهایی به نام مکاتب مختلف، ایدئولوژی های متنوع، تفکرهای بنیادین، جنگهای خانمان برانداز، احزابهای گوناگون و هزاران هزار آجرهای بتونی دیگر که نامرئی هم هستند قرار می گیریم بدون آنکه تصور کنیم تاریخ را می سازیم به بازی گرفته می شویم، بازی تسلسل واری که طراح آن حکومتها می باشند و سرمایه گذار و سرمایه بردارش خود تاریخ است، خود تاریخ... .
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : ما در دنیای مترسک ها زیست میکنیم. در این دنیای وانفسا تشخیص مترسک از مترسک بسیار سخت است.... و برای فرار از این هبوط گاه به سراغم اگر می آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من امضا: یک مترسک پروفایل مدیر : علی آقایاری |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |


